اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات ETERNITY

       
 

                   

 
archive e-mail
   
 
June 26, 2004
بلاخره ميشه از ته ليوان هم بدون خيره شدن به تفاله هاي چاي جادوگر را ديد!! حتي اگر با نگاه دوم انجا نباشه باز از هيجان ماجرا کم نميشه!

ميشه هوس کني خيلي کارها کني.ميشه وقتي جادوگر هم رفت به کار ديگه اي فکر کرد که بوي مرگ بده.و حتي ميشه دليل براي نشدن کار اورد.

ميشه مطمئن بود وقتي جادوگري ببيني روز خوبي نخواهي داشت!حالا ممکنه معيار روز در اينجا هفته باشه.

ميشه با اين همه خردي اعصاب از جادوگر باز تلاش کرد براي شروع: TRY TO RESTART

اره.ميشه نفس کشيد.ميشه فهميد مردم از چه اعتماد به نفس بالايي برخوردار شدند.ميشه فهميد که انها تو را قبول ندارند و باز مطمئن شد که انها اعتماد به نفس بالايي دارند!!

ميشه از ادم چيزي سخت تر از ادم بودن نخواهي!

ميشه گوشتو به حرفهاي مردم ببيندي و چشمهايت را هم کور کني اگر اينها سخت باشه.حداقل از خفه کردن انها راحت تره! خيلي راحت تر!

ميشه فکر کرد اين روزگار به مردم قدرت قوي براي قبول خود داده!

ميشه اميد وار بود اين هفته ي عجيب.هفته ي بد.و جادوگر بازي امشب تمام ميشه!

6/26/2004 01:44:00 AM 0 Comments ;

June 20, 2004
اين روزها کمي ناراحتم.اين روزها تهمت ها فقط به خاطر اينکه براي دفاع از حق قانوني خود کمي تلاش کرديم و براي اينکه نميخواهيم مانند حاکمان از زبان تند استفاده کنيم محکوم به خيلي چيزها ميشويم.نقل همان داستان بيرون گود نشستن و فرمايش لنگش کن شده! اگر ما در ايران با نام اصلي نظرات بي ارزشمان را مينويسيم بعضي از دوستان ازادي خواه(!) حتي با اينکه در ايران نيستند با نام مستعار مينويسند و بعد.بي خيال! اولين بارشان که نيست؟!.هست؟!.فقط از اين ناراحتم که بعضي از دوستان هم به جمع ازاديخوهان بيرون گود پيوستند و حرفهايي ميزنند که انتظار شنيدنش را از انها نداري!
يکي نيست بگويد خيرتان که به ما نميرسد لا اقل شرتان را هم براي خود نگه داريد!!

***
در اين همه خبر ها و اتفاقات بد و بي ربط اتفاقات خوب را ديدن و شنيدن خيلي با ارزشه.
مخصوصا اگر ته دل ادم هم اين احساس خوب را داشته باشه.

***

دو سه شب پيش با ميعاد و رضا و اتابک رفتيم شهر زيبا رو ديديم.بعدا در موردش بيشتر خواهم گفت ولي هر نظري درباره ي فيلم داشته باشيد نمي توانيد بازي عالـي ترانه علي دوستي را انکار کنيد!

***
اگر دلتان گرفته اگر خسته هستيد.بهترين کار قدم زدن در پياده رويي است که با دوستانت باشي.

***
از وبلاگ چاپ اول:

آخر اینکه اگر به تصویری مجازی‌ای که از کسی در ذهن دارید اطمینان ندارید ، الان ، این تصویر را بشکنید چون بهتر از آنست که با دیدن‌ش این‌کار را بکنید و در نتیجه او را بشکنید .

و آخر ِ آخر اینکه شنا کردن در دریایی که برای شما مبتذل است شاید لذت ِ وصف نشدنی‌ای برای ماهی‌های دیگر داشته باشد

6/20/2004 12:06:00 AM 0 Comments ;

June 17, 2004
بلاخره اين بيانيه ي اعتراض به قوانين جرايم اينترنتي اماده شد.
چند توضيح رو لازم ميدونم بدم:
۱)اين بيانيه اصلا سياسي نيست و در اصل يک اعتراض خيلي ارام به قوانين جرايم اينترنتي است که ازادي هر کاربر اينترنتي اعم از چت بازها و وبلاگر ها و سياسي نويس ها و ... را به خطر ميندازد.

۲) با امضاي اين اعتراض نامه فقط و فقط به نفع خود کار کرده ايد و از حق مسلم خود براي استفاده ي ازاد از اينترنت دفاع کرده ايد!

۳)تهيه کننده ها و حمايت کنندگان اين بيانيه از روزنامه نگاران و وبلاگر ها ي اکثرا غير سياسي هستند

۴)لطفا امضا کنيد!

****
البته لوگو هاش خوشگل نيست ولي دو تا لوگوي بهتر يکي از دوستان درست کرده که اگه بشه اونارو بزاريم بهتره!!

6/17/2004 12:28:00 PM 0 Comments ;

June 16, 2004
ما کوچک و توهممان کوچک تر!

فکر کنيد چه کسي ما را ميترساند مردي که به در دوستي وارد شد.لو رفت.ابي شد.خسته شد!خود کشي کرد.نمرد!
ما ي بدبخت! چقدر بدبختيم که توهممان اوست!
خوشم مياد کسشر مينويسم شرمنده!
مردي خسته مردي تنها مردي اغلدي گتي ياتي!!
***
حکايت زيارت گاه ها!

چه خوب که دوست دنبال مسجد ميگردد و من نميفهمم چرا!
اقايي که تيز تر از من هست ميگه مسجد نه ولي توالت پشت پارکه!
نميدونستم توالت عمومي ها هم زيارت گاه عده اي شده!!
فرقه ها و دسته هايش هم حتما شلنگي ها و افتابه اي هاست!

6/16/2004 10:00:00 AM 0 Comments ;

June 13, 2004
خصوصي!
ســکوت چيــست؟! به جز حرفهاي ناگفته!
يک
دو
سه
چهار
چهار سال خوب بودي.
يک
يک پايان بد را خواستي!

گذشته را فراموش کردم.تو هم با گذشته فراموش شدي.ولي قبول کن فراموشي را تو به بار اوردي!

گاليور غول بود يا ليلي پوت ها کوچک بودند؟!

باور کن تو غول نبودي ما هم ليلي پوت نبوديم ان باد غرورت بود پسر! بگذار بگويم حماقت.

پ.ن:تو هم غرور نداشتي تو احمق هم نبودي حماقت من بود که رو تو حساب ميکردم.فراموش ميکنيم هر دو.من که فراموشي گرفتم تازگي ها!


***
قاصدکي نيستيم ولي قاصدک رادوست ميداريم!

اقا(و خانوم!) من هيچ نسبتي با دوستانم در مجله ي قاصدک ندارم اين چند روز فستيوال هم که اونجا بودم به خاطر اين بود که قاصدکي ها ايران نيستند و با اميد ميلاني به کمکشان شتافتيم!!

***

ما ريديم!

هر چه اين سه روز جشنواره حال گيري و بد بود و يه جورايي به دپرس شدن من کمک شاياني کرد امروز با ديدن دوست وبلاگيم و دوست خيلي خيلي عزيزش بدجوري حال کردم.شايد اگه يه روز حال داشتم و حسش هم بود ميگم که تو جشنواره چيا گذشت که حال گرفت.فعلا ميتونين مطلب پينکفلويديش رو بخونين که اونم مثل ما از يه چيزايي به حق شاکي بود.قبول کنيد ما در تست دموکراسي هم بد ريديم.ما ريديم!!

6/13/2004 09:56:00 PM 0 Comments ;

June 11, 2004
- خسته شدم.خودمو راضي ميکنم تا تجريش برم و بعد تاکسي هاي شهرک.حدود ۱۵ نفر تو صف وايسادن که با توجه به اينکه در هر ماشين ميشه چهار نفر سوار شد(قانون جديديشونه!) بايد سوار ماشين چهارم بشم.يک ربعي مي ايستم.دختري خل و چل بغلم وايساده.فحشو کشيده به جون حکومت و نظام.بعد مي اد واي ميسته تو صف.خيلي دوست دارم با مشت بکوبونم تو عينکش.چون بد جيغ جيغ ميکنه اما جلوي خودمو مبگيرم...

- خسته شدم.نميتونم بيتشر از اين منتظر بمونم ميام در بست ميگيرم.و باز به خود قول ميدم اين اخرين در بست...

- خسته شدم.سرمو به پنجره ي تاکسي تکيه ميدم و چشمامو ميبندم.فکرم به خيلي جاها ميره.سعي ميکنم بهش بفهمونم حالا نه.حالا خيلي خسته ام.هوس کردم چند کار بکنم.اميدوارم خوب باشه

- يک ساعته تو راهيم و حسابي عرق کردم.به چراغ قرمز ميرسم.چشمامو دوباره ميبندم و تو دلم شروع ميکنم شمارش شماره ي معکوس براي حرکت.صفر رو ميگم و منتظر حرکت ميشم اما...چراغ رو شماره ۶ قفل شده.

- خونه.چراغ ها خاموش.گرم تر از بيرون

- چراغ ها روشن اند و کولر روشنه و خونه خنکه.

- من هوس چند اهنگ کردم.چند دوست.چند فکر.چند بي خيال شدن.چند حرف.هوس تنهايي.هوس با هم بودن.هوس درکه رفتن.هوس کردم که با هوسهايم يک کتاب بنويسم!

- سيني سبز سرود گوشه ي انباره هنوز رو سر انگشتاي تو سوز خوش تاره هنوز(1

- 2)Once again we are hungry for a lynching
That's a strange mistake to make
You should turn the other cheek
Living in a glass house

-

***
1) شهيار قنبري

2)Radiohead,Amnesiac album

6/11/2004 01:24:00 AM 0 Comments ;

June 10, 2004
دو روزه که ما در جشنواره حضور بهم ميرسانيم و جاي شما را خالي ميکنيم!
ديروز که افتتاحيه بايد ميرفتيم و به سخنوري ها ي چند سخنور(اعم از پارسا و عبادي!) گوش داديم و بعد هم مجبور به تحمل نمک پراني هاي مجري با نمک برنامه بوديم که مثلا اس شوخي هاي بامزه اش اين بود که وبلاگ و اس ام اس يه چيزن؟!(هووه هههااا!)
ولي خوب باز سخنراني ابطحي قابل تحمله و شوخي هاش هم قابل خنديدن!
اخر هم جناب ابطحي با موبايل معروفشون از همه عکس انداختن!
غرفه ها از ديروز کارشونو شروع کردند و ما هم نماينده ي داخل ايران قاصدک تشريف داريم همش اونجا بوديم.شلوغ ترين غرفه هاي ديروز پارس کافه بود که سيامک انصاري اونجا بود و کاپوچينو با حضور شيده!(عجب تيزه شيده منو از رو اسم شناخت!)

امروز هم که از ساعت سه رفتيم يکمي کار هاي غرفه رو بکنيم و بعد هم با اميد از طرف قاصدکي ها رفتيم جلسه مديران اينترنتي که خيلي جالب(!!) بود!
اول اينکه خانوم بهمنيار به شدت جلوي دولتي ها در اومد(و غير شوخي حرفهاش همه درست هم بود!) و البته ليلي نيکو نظر هم در حالي که همش روسريش ميفتاد و ميکشيد رو سرش به ما تذکر داد شما فکر ميکنيد در سوييس زندگي ميکنيد! (اتفاقا جدي ميگم من اول فکر کردم خانوم نيکو نظر تازه از خارجه اومدن که بلد نيستن رو سريشونو رو سرشون نگه دارن!!) اين وسط مثلا وقتي سردبير شرقيان تا ميومد حرف بزنه دامون مقصودي ميگفت بحث سياسي نکنيد و بحث تجارت تبليغات کنيد که اخر خنده شده بود!

از همه با حال تر مدير مسئول يکي از اين مجله هاي زرد اومده بود ميگفت من از وبلاگها چخ جوري پول در بيارم؟! و هي ميگفت مجله ي من خيلي مشهوره و خفنه و اينا من فکر کردم الان ميخواد بگه مجله ام مثلا تايمه يا حداقل کارنامه اي چيزيه!‌ که بعد فهميديم ايشون مديرمسئول مجله اي با نام نميدونم چي چيه سبز يا اواي چيچي خلاصه يادم نيست!
بعد هم جاتون خالي ميعاد خيلي عزيز و دوستش رو ديدم که دقيقا اين اولين موجوديه که من حدس ميزدم از وبلاگش اينجوري باشه و خيلي حال کردم که ديدمش.

بعد از جشنواره هم رفتيم کافه شوکا خدمت اقا يارعلي مقدم و يه قهوه فرانسه نوشيديم و کمي خستگيمون در شد...
اين بود انشا ي امروز من در مورد جشنواره انشاي بعديمو فردا بخونيد!


6/10/2004 12:06:00 AM 0 Comments ;

June 09, 2004



کاپوچينو اگر داغ داغ هم نباشد...

نميدانم تا حالا شده حماقت کنيد و بخواهيد مجله بزنيد يا نه!؟ ولي من به علاوه ي گروه ديگر تا حالا اين حماقت را سه بار تکرار کرديم.که شايد مشهور ترينش هم همان پلوتنيوم بود. و سايتي هم با نام مهديس(به گمونم هنوز هم پاي بر جاست!).خوب در همان کار اولي که نام بردم تقريبا گروه, گروه موفقي بود و خيلي هم سريع مشهور شد.و اين وسط مشکل چي بود که از جلو رفتن باز ماند؟! مشکل کوچکي به بزرگي ايرانيان(!) و ان هم کار گروهي کردنه.و همه ي ما ايرانيان علاقه اي به کار گروهي نداريم و دوست داريم همه؛همه کاره باشيم! اين شد که مجله جلو نرفت.

و الان کاپوچينو دو ساله شد.کاري به مطالب مجله ندارم.که واقعا جاهاي مصاحبه هاي خيلي خوبي داشت و جاهاي هم مطالب خيلي خيلي سطحي .اين وسط مسئله اي که باعث ميشه به دوستان عزيز در کاپوچينو خسته نباشيد بگيم و تولد دوسالگيشون را جشن بگيريم همين کار گروهي کردنه.و اين خيلي حرفه يه گروه دو سال با هم خيلي خوب کار کنن و خيلي منظم هر هفته يک شماره چاپ کنن.

به هر حال اگر در اين دو سال کاپوچينو شان داغ داغ هم نبود.که گاهي داغيش دهان را ميسوزاند و بعضي هفته ها اصلا سرد هم بود.اما لذتي داشت نوشيدن اين کاپوچينو.

6/09/2004 10:59:00 AM 0 Comments ;

June 06, 2004
Seven Love Cities
هفت صبح در هفت


شماره ي خرداد ماهنامه ي فرهنگي هنري هفت چاپ شد.

اين شماره متن کامل فيلمنامه ي تهران ساعت ۷ صبح نوشته ي مجيد اسلامي و فرزاد پورخوشبخت را هم دارد.فيلم نامه اي که تا تبديل به فيلم شود کارگردان(رضويان) خيلي تغييرش داده.
ولي جالب ترين مطلب اين هفته مطلبي است با نام : راهنماي تماشاي فيلم(ديويد بودول) که اول اصلا ميگويد براي چه فيلم ميبينيم و بعد از عنوان بندي و لوگو و بعد تر فيلم را کجا ببينيم و در اخر هم توضيح کامل از نسخه هايي از فيلم که قابل دسترس است و اينکه کدام راببينيم بهتر است.

نقدي هم بر مارمولک دارد که بر خلاف تمام نقد هاي ستايش (و خيلي جاها اغراق) اميز مجله هاي سينمايي کلا و اساسا مارمولک را فيلم کاملا بدي معرفي ميکند که در سطح نود شبي هاي تلويزيون است.اين نقد را حميد رضا صدر نوشته.

در ستون مدير مسئول يا مراتب هفت گانه ؛احمد طالبي نژاد جوابي به تارانتينو داده
تارانتينو کارگردان کيل بيل گفته من فيلم هاي ايراني را سينما نميشناسم!
و همينطور خبر و توضيحي در باره ساخت دو فيلم از مولانا و دکتر حميد مصدق به دست اليور استون نوشته.

ديگر مطالب اين شماره هفت:
مجموع ي مطالبي در باره ي هاينريش بل
گفت و گو با الن روب گري يه

اين شماره ي هفت هم پر از مطالب خوبه که پيشنهاد ميکنيم حتما بخريدش.


يکي از جلدهاي طراحي شده براي شماره هشت که البته استفاده نشده!
از اينجا ميتوانيد جلدهاي طراحي شده براي هر شماره را ببينيد

پ.ن:در ضمن امشب بعد از اخبار ساعت ۹ شبکه يک(صدا و سيما) سريال کاکتوس III رو از دست نديد.البته اگه اهل کاکتوس هاي يک و دو بوديد.به نظر من که محشره!

6/06/2004 03:28:00 PM 0 Comments ;

June 05, 2004
اعــتراف

روزي تتا گونه!
اقايي تهديد ميکنه بايد جلسه ي اين هفته برگزار بشه وگرنه گزارش ميده!
وندا نيز در تهران هست و تا امروز رويت نشده بود!
پس..
ساعت شيش به دست سه نفر از اعضا درکه ترکونده ميشه و حسابي قل قل کرده ميشه!!!
بعد هم هشت با ارمان قرار داشتند که از طرف بعضي ها به ضيافت شام روسا نام گرفته بود!
جلسه ي شام با حرکات موزون س.ا و رضا ابتدا به صورت درويشانه و ملکوتي به پيش رفت و در اخر به رقصهاي هندي و عربي و سرخ پوستي کشيده شد.
سپس دوستان جلسه ي شام را در رستوران اقاي تيمسار ادامه دادن که متاسفانه اقاي تيمسار رست بيف نداشتند و جلسه هم بدون رست بيف کارايي لازم را ندشات براي همين دوستان تصمميم گرفتند محل جلسه را سريعا عوض کنند.
سپس جلسه در رستوراني نزديک به خانه ي يکي از روسا برگزار شد و دوستان تصميم گرفتند که دابل چيز برگر صرف کنند!!!
اين دوستان بدون توجه به کارهاي تتا مشغول صرف شام و لودگي شدند که اين لودگي منجر به ديدن صحنه هايي از سينما ۴ نيز شد.
اين افتضاح با خريدن دو ليوان الوچه ي شمشک به پايان رسيد!
قابل ذکر است فردي که رانندگي را بر عهده داشت در اخر جلسه قصد داشت ديگران را به طرز مشکوکي به قتل برساند که خوشبختانه موفق نشد!

پ.ن:اگر هر گونه سو قصد جاني و معنوي به نگارنده شود اسم تمامي لوده گران بالا با ادرس وبلاگهايشان نوشته خواهد شد
پ.ن ۲:اميدوارم به ياري خدواند و حضرت عباس هر چه سريع تر اين افراد توبيخ شوند!

6/05/2004 01:39:00 AM 0 Comments ;

June 02, 2004
تعزيه خواني ي شازده کوچولو

هفته ي پيش پنجشنبه هنر خون من و ارمان حسابي پايين اومده بود و مجبور به حرکات شاد شديم!
اول اينکه به ديدن شازده کوچولو در تئاتر شهر رفتيم.
بماند که قبل از شروع تئاتر ما چقدر علاف خيابون ولي عصر شديم و حتي سري هم به پارک دانشجو زديم(نترسيد!اگر از احوال من ميپرسيد من که هنوز سالمم و خطري تهديدم نکرد!!)
موقع ورود به سالن نو از سالن صداي طبل و شيپور تعزيه ميومد و بد شانسي ما دقيقا نشستيم دم همين نوازندگان محترم!
تئاتر به روش شبيه خواني(همون تعزيه!) بودش و همه توش ميخوندن و با ديدن شازده کوچولو(که پسري که نقشش رو بازي ميکرد شديدا بد صدا بود و زبونش ميگرفت!) من به شدت ياد طفلان مسلم توي اين تعزيه ها افتادم مخصوصا که خيلي هم با اه و ناله ديالوگهاشو ميخوند!
ولي وقتي يواش يواش تونستم به خودم بقبولونم تعزيه نميبينم و به اين نوع خوندن عادت کردم تئاتر به نظرم بهتر شد!
البته به قول يه دختري توي سالن انقدر متن خود شهريار کوچولو قشنگ و قوي هست که هر جوري اجراش کنن باز به دل ميشينه!

گل بازي به روش مدرن!
بعدش هم که بليط <<خانه در گذشته ما است>> رو داشتيم از سالن نو گوله کرديم و رفتيم سالن سايه.
عجيب اينکه صندلي هاي سالن رو خيلي خيلي بالا اورده بودن و صندلي ها خيلي پهن بود به طوري که من تا اخر تئاتر دراز کشيده بودم روي صندلي!!
وقتي پردهکنار رفت يه خانومه که لباس اسپانيايي تنش بود و دامنش و هي بالا پايين ميکرد و هوا ميداد جيغ جيغ ميکرد و اواز ميخوند!
بعد يه دفه از استخر گلي که جلوي خانومه بود يه اقاهه اومد بيرون که حرکاتش در بعضي جاها انقدر مضحک ميشد که چند نفري علنا ميخنديدن(يکيشون استاد تابان بود که روبروي من نشسته بود و تا اخر هي به من لبخند ميزد و من هم با وقاحت تمام سلام نکردم خدمتشون!)
نمايش از اين قرار بود که يه خانومه رو بالکن وايساده بود و يه اقاهه که توي يه استخر گل و لجن بود روبروي خانوه تا اخر حرکات شاد ميکرد(!!) و منگفتم شايد اولش اينطوري باشه که البته هر چقدر سعي کردم بهتر نشد و اخرش اقاهه از زير گل يه شيشه مشروب در اورد و تو يه گيلاس گلي ريخت و گرفت بالاي سرش خانومه هم اتيشش زد و يه دفه دست اقاهه اتيش گرفت و اقاهه کل استخر رو اتيش زد و بعد خودش هم کامل اتيش زد!!
تئاتر در ايجاد صحنه هاي غير قابل پيش بيني و تعجب انگيز(!) حسابي موفق بود طوري که تا اخر همه مردم تو کف بودن.ولي هيچ معني ديگه اي نداشت مثلا ممکنه بشه تفسير هاي زياديکرد(زندگي دو سطح مختلف انسان يا انسان و خدا و يا ...) ولي مطمئنا اينها به ذهن اقاي کارگردان نرسيده بوده!
البته توي بروشورش نوشته بود که فلسطين و از اين حرفها که مزخرف فرموده بودند!!

بعدش هم که من و ارمان داشتيم از حال ميرفتيمو خودمونو به سختي به خونه رسونديم!

6/02/2004 12:16:00 AM 0 Comments ;

June 01, 2004
داره اين بحث زلزله جدي ميشه!
البته خوب احتمال زلزله ي ۵ تا ۷ ريشتر در تهران که جديه(که ميگن دو سال هم دير کرده!)
ولي تا امروز صبح اين حرفهايي رو که در مورد پيش بيني زلزله ميزدن باور نميکردم.
ولي امروز صبح چند تا مطلب خوندم که به نظرم علمي و جدي اين حرفها رو بررسي کردن.
دليل مزاحمت هم همين بود .يه سري به اين لينک ها بزنيد!

6/01/2004 08:53:00 AM 0 Comments ;

 

© All Rights Reserved | Graphic by Sam Esmaelian | Designed By Miad Bigdeli