اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات ETERNITY

       
 

                   

 
archive e-mail
   
 
September 28, 2004
ببينيد! خوب اتفاق فرخنده‌ايست اگر وقتي ان يكي به ايران امد٬از همان اول٬ با شروع سخنانش مردم همه گريه‌شان گرفت حالا اگر اهورا بيايد اول‌ مي‌رقصد و بعد که شروع به سخنراني کند يک دل سير مي‌خنديم!!
تازه ان‌موقع همان اقايي که نمي‌توانست خوب فارسي حرف بزند با ورود به ايران گفت هيچ احساسي ندارم اما اين اقاي جديدي که باز نمي‌تواند خوب فارسي صحبت کند پر از احساسات شاد است.
ان يکي گفت دست نزنيد صلوات بفرستيد.اين‌يکي مي‌گويد صلوات نفرستيد پاشيد با هم برقصيم!
او مي‌گفت جنگ چيز خوبيست اين‌يکي مي‌گويد رقص چيز خوبيست.
ديگر چه مي‌خواهيد قبلي را که برايتان فرستادند گفتيد بي احساس است و همش ادم را به گريه مي‌اندازد؛حالا يکي را برايتان در نظر گرفتند که با احساس است و همش شادتان مي‌کند(حتي با حرف‌هايش!).



9/28/2004 04:57:00 PM 0 Comments ;

چند تا فيلم ديدم٬يعني سه چهار تا از چهل و پنج شيش تا فيلمي که گرفتم! حوصله ‌ش بياد دوست دارم در مورد بعضي هاش يه چيزايي بنويسم.ولي باBlow Up - Antonioni حال کردم از Stranger Than Paradise - Jim Jarmusch و Requiem for a Dream هم خيلي خوشم اومد.
***
دوباره اين‌ها گه‌گيجه گرفتن اين نسل سومي ها رو کشيدن وسط که چرا انقلاب نمي‌کنين و اينا! بچه‌هاي خوب شما بريد به تحکيم وحدتتون برسيد که فعلن ريديد يا مثل بقيه دوستاتون از ايران فرار مغزها و اينا کنيد!‌ انقدر به ما ها گير ندين!‌ (فکر کنم اين حرف‌ها رو به نسل دوم مي زنم يا همونايي که انقلاب ۵۷ يکي دو ساله بودن!) عقده‌ ي خاص بودن انگار تو نسل شما همه‌گيره نه؟! برا شما همين هخا و کس‌خل مشنگاي تو همين مايه ها خوبن!‌
***
روابط هميشه يک جايي متوقف مي‌شه.وقتي يکي احساس خطر کنه وقتي يکي ببينه اين رابطه داره به بعضي از اصل ها زبون درازي مي‌کنه.در يک رابطه‌ي دو نفره خيلي از اصل هاي مشترک بايد به وجود بياد تا اون رابطه محکم بشه.من٬‌مي‌روم.به عقب نه؛به جلو.حداقل سعي مي‌کنم به جلو بروم يا حتي در يک خط افقي قدم بزنم اما از راه عمودي که به عقب مي‌ره نرم.من ولي يکي هستم با تمام خوبي ها و بدي ها و اخلاق ها ي مختلف اما من فقط يکي هستم نه چند تا من براي هر رابطه ام تعريف قائلم و داراي يک شخصيت هستم. ****
عصر رفتيم تئاتر راز سرزمين من(يا يه همچين چيزايي) که فقط رقص بود( حرکات موزون!‌) که خيلي لوس بود! ادم تبديل مي‌شد به سياوش٬ سياوش تبديل مي‌شد به مولانا بعد مولانا و شمس با هم تانگو مي‌رقصيدنو مولانا به رستم تبديل مي‌شد که با زن جادوگر ميجنگيد و زن جادوگر به تهمينه تبديل شد و با رستم عروسي کرد بعدش هم رستم شد سهراب و سهراب به سهراب سپهري تبديل شد و تهمينه به فروغ فرخزاد بعد سهراب و فروغ با هم تانگو رقصيدن و نيما اومد و ديگه!!‌شاملو و مشيري و بقيه بروبکس اومدن رو سن و با هم رقصيدن و همه به خوبي و خوشي رفتن. ادم به شدت ياد بارباپاپا (عوض مي‌شه!) مي‌افتاد و خلاصه تو سالن اصلي حسابي خنديديم.سنه کارگردانو بايد يه تخمين بزنم ببينم از کدوم نسله به اونا هم برينيم! ****
اين شهيار قنبري با تمام اراجيفش تو اين شوهاي کذاييش در به وجود اوردن ترکيب‌هاي جالب و احساسي خيلي موفقه:بوي تو٬عطر صد کتاببوسه‌ي جادويي تو کشف دوباره‌ي شراب حيف که ديگه اين مدل ابراز عشق‌ها منسوخ شده!!
****
امان از دست اين خاص‌هاي عام پسند!( يه ليست بلند بالايي که يواش يواش مي‌نويسمشون!)
****
دانشگاه هم شروع شد و کلاس‌هاي رياضي هم به هچنين! شانس بسيار خوب ما استادمون رفته و ما رو ادغام کردن تو کلاس يکي ديگه که متاسفانه مورد قبول ما واقع نشد.البته در همون يک ربع اول من و رضا انقدر خنديديم که کم مونده بود بيرونمون کنه.حالا قرار شد عوضش کنيم! استاد (عوض کردن!) مثل زن گرفتن مي‌مونه تا پنج تا حلاله بيشترشم شما بگير ما با خدا کنار مي‌اييم! بعدشم دوباره رو چمن‌ها ولو شديم و مترو و تهران و مسعود و سي‌دي و خونه! ****
مطالب بالا در حالت بسيار عجيبي نوشته شد.زياد خوشحال نشيد!‌
****
سفري بي‌اغاز
سفري بي‌پايان
سفري بي‌مقصد
سفري بي‌برگشت
سفري تا کابوس
سفري تا رويا

9/28/2004 02:19:00 AM 0 Comments ;

September 22, 2004
طبق معمول؛كارها خيلي خوب شروع مي‌شود.همه انرژي مي‌گيريم.دعواها شروع مي‌شود كار ها خراب و خراب تر مي‌شود.همه شاکي مي‌شوند و ...{سه نقطه هم چيزِ بدي است!} اين است تلاش ما ايراني‌ها براي به دست اوردن ازادي!
ادم را به گٌه خوردن مي‌اندازند.اقا گُه خورديم.نه خوراندنمان و نه به زور به خورد کسي داديم!‌ اختيار دهان و شکم خودمان را هم نداريم؟!

9/22/2004 11:09:00 PM 0 Comments ;



تهران ساعت 7‌صبح

9/22/2004 10:39:00 PM 0 Comments ;

خمینی که می‌آمد، همه قرار بود آزادی بی حد و حصر داشته باشند، حتی کمونیست‌ها، فقط توطئه‌چینان باید محاکمه می‌شدند.
بعضی که می‌آیند، همه قرار است آزادی بی حد و حصر داشته باشند، حتی کیهانیان، فقط جنایت‌کاران باید محاکمه شوند.

یک روز کمونیسم و سازمان مجاهدین بزرگترین توطئه شد، نه به خاطر کاری که انجام شده بوده باشد، بلکه از آنجا که عرض اندام می‌توانستند کنند و قدرت قدرتمداران در تهدید بود. آزادی خمینی را خواندیم: بیانِ هرکس آزاد است، به شرط آنکه حرفی برای گفتن نداشته باشد. هرکس آزاد است مخاطب داشته باشد، به شرط آنکه کسی نباشد گوش بدو بدهد. هرکس آزاد است در انتخابات شرکت کند، به شرط آنکه رأیی به نامش به صندوق نرود. هر توطئه‌چینی حق دارد از دادگاه عادلانه برخوردار شود، به شرط آنکه به اشد مجازات برسد.
امروز، اصلاح و امروز بزرگترین جنایت شد، نه به خاطر کاری که انجام شده باشد، بلکه از آنجا که عرض اندام می‌توانند کنند و قدرت خیالی قدرت‌دوستان در تهدید است. آزادی دوستانمان را هم خواندیم: بیان هرکس آزادس است، به شرط آنکه حرفی برای گفتن نداشته باشد. هرکس آزاد است مخاطب داشته باشد، به شرط آنکه کسی نباشد گوش بدو بدهد. هرکس آزاد است در انتخابات شرکت کند، به شرط آنکه رأیی به نامش به صندوق نرود. هر جنایت‌کاری حق دارد از دادگاه عادلانه برخوردار شود، به شرط آنکه به اشد مجازات برسد.

یاسرجان، اشتباه نکن، اپسیلون که هیچ، حضرات یک جو و حتی بیشتر هم عقل دارند، تو فهم دوستان ما را نگاه کن که چندی صبر نمی‌کنند، لااقل مثل خمینی قدرت‌راگرفته به سرکوب بپردازند.

9/22/2004 11:57:00 AM 0 Comments ;

مالِ مردم مي‌بريد و مي‌خوريد هر که حق گويد زبانش مي‌بريد
اي که از نوشيدنِ خون سَر خوشيد! طفل را در بتن مادر مي‌کُشيد
خونِ مَردم ريختن را بَس کنيد تَرکِ نفسِ خاکيِ نا‌کس کنيد
اي کشيده نام انسان را به گند قيمت خونِ خلايق چند؟ چند؟
صلح٬تنها واژه‌اي لاي کتاب لعتبار زيستن در يک حباب
صلح٬يعني باج دادن٬خَم شدن اب رفتن٬برده بودن٬کم شدن
صلح٬معناي خود از کف داده‌ است حقِ مطلب از قلم افتاده است

کاش مي‌شد مرز بر مي‌داشتيم پادگان‌ها را قلم مي‌کاشتيم
کاش سربازان معلم مي‌شدند ان گدايان هم مُنعِم مي‌شدند
کودکانِ جنگ با دل‌هاي پاک نعش مادرهايشان بر روي خاک
گر مسلمان نيستي ازاده باش! گر بزرگي اندکي افتاده باش!
دوره‌ی قابيليان سَر امده نهضت شمشير اخر امده
گر مسلمان٬گر مسيحي٬گر يهود ادمي باشيد مذهب هر چه بود!

شاهکار بينش‌پژوه
وبلاگ ديوار تا اخر اين هفته با نام امروز خواهد بود.

9/22/2004 07:43:00 AM 0 Comments ;

September 20, 2004
سایت امروز - یک آینه برای سایت امروز: http://cyber-freedom.com/emrooz
سایت بامداد - یک آینه برای سایت بامداد: http://cyber-freedom.com/baamdad

مرده‌یی از گور برخاسته

9/20/2004 10:10:00 AM 0 Comments ;

فتوی یک آبادگر!
به نوشته اميد جوان يك راهیافته آبادگر مجلس هفتم در برنامه راه زندگي كه پنج شنبه ها از شبكه سوم سيما پخش مي شود در پاسخ به سئوال خانمي كه پرسيده بود، شوهرم به من مي گويد هنگامي كه از خانه بيرون مي روي بايد آرايش كني،‌گفت: ايرادي ندارد شما با
حفظ موازين شرعي در خارج از منزل آرايش كنيد و آراسته بيرون بياييد

زمینه سازی کیهان برای برخورد با نحوه پوشش دختران دانشجو
به نوشته كيهان مسئولين كشورمان از دختران دانشجوي مسلمان و معتقد به حجاب در كشور فرانسه كه از تحصيل در مراكز علمي اين كشور محروم شده اند دعوت كرده اند كه جهت ادامه تحصيل به ايران بيايند. بنده نگران آن هستم كه وضعيت بد پوشش در دانشگاههاي كشور، اين دانشجويان را از تصميم خودشان پشيمان كند و بنابراين بهتر اين است كه مسئولين ابتدا به وضع غيرقابل تحمل فعلي پوشش دختران در مراكز علمي سروسامان بدهند سپس از ديگران دعوت بعمل آورند

مذاکره آدم وشیطان
محي الدين حائری شيرازي امام جمعه شيراز گفت: كساني كه مي‌خواهند با آمريكا گفتگو كنند چه مي‌خواهند بگويند و چه مي‌خواهند بشنوند؟ جد همه انسانها حضرت آدم (ع) يكبار با شيطان مذاكره كرد و نتيجه اش را همه مي دانيد، جواب شيطان مذاكره نيست

خشم رسالت از جشن خانه سینما
رسالت در ستون شنيده‌ها و نكته‌ها نوشت: مراسم جشن سينما امسال عملا تبديل به محل تبليغ عناصر اصلي فيلمسازي مبتذل پيش از انقلاب شد. در اين مراسم از بهروز وثوقي، سعيد راد، بيك ايمانوردي و دلكش (خواننده) تجليل شد. متاسفانه در اين جلسه كه وزير ارشاد و معاون سينمايي وي نيز حضور داشتند تعدادي از زنان بدحجاب نيز با وضعيت كاملا غير اخلاقي حضور يافته و محل جشن را به نمايشگاه ابتذال تبديل كردند. وزير و معادن وي متاسفانه در برابر ابتذال حاكم بر مراسم سكوت همراه با تاييد داشتند كه اين هم
عاملي براي گستاخي عناصر بدسابقه شده بود

توضيح : اخبار بالا بدون هيچ تغييري در تيتر و متن خبر از سايت خبري امروز نقل شده است.
براي خواندن اخبار بيشتر ايــــنــجــا را کليک کنيد.

9/20/2004 09:13:00 AM 0 Comments ;

September 17, 2004
ديگر بس است.تا کي سکوت کنيم؟

اول که خبرهايي در مورد شبنم طلوعي رسيد.گفتند هيچي نگوييد بگذاريد ختم به خير شود.با اين کارها بيشتر به زحمتش مي‌اندازيد! چند روز بعد بابـک غفو‌ي‌اذر٬کسي که از اهالي همين وبلاگستان بود٬را بازداشت کردند باز گفتند نه الان هر حرفي بزنيد خود به مشکل برخواهيد خورد.

ما که هيچ حتي دوستان نزديکترش نيز هنوز هم سکوت را نشکسته‌اند.درست در همان گير و دار بوديم که خبر رسيد بله!‌ سعيد مطلبي پدر سال‌خورده ي دوست عزيزمان سينا مطلبي هم بازداشت شد تا سينا مطلبي سکوت کند و بيشتر از اين‌ها از نهاد‌هاي موازي نگويد.ان‌جا نيز خيلي ها سکوت کرديم و هيچ نگفتيم.

حالا بعد ازسينمايي نويس ها به خود سينمايي ها رسيد.ابولحسن داوودي بازداشت مي‌شود؛چند بازيگري که در جشن خانه سينما بودند به اماکن دعوت مي‌شوند تا مذاکراتي انجام شود!

ابولحسن داوودي به خاطر فشارهاي عصبي مشکل قلبي پيدا ميکند(مي گويند سکته کرده) و ان قاضي مشهور مي‌گويد : فيلمشه! من اينارو مي‌شناسم!!بلاخره داوودي در سي.سي.يو بستري شده و کارگردان هايي هم که به ديدنش رفتند را راه نداده‌اند.انها هم پشت در بيمارستان تجمع کردند.
مي‌بينيد؟اوضاع تا امروز به اين بدي نبوده!‌ هميشه مشکلات فقط براي سياسي ها بوده و ان‌هايي که خود را هنري و هنرمند مي‌دانستند دخالتي نمي‌کردند.اما امروز ديگر هيچ کس هيچ نوع امنيتي ندارد.به شخصه نمي‌دانم چه بايد بکنم.فقط مي‌دانم و مطمئنم سکوت بدترين کار است.فکر کنيد به بازداشت ها ادامه دهند! اخر چي؟ ايا همه‌ي وبلاگر‌ها را ميتوانند دستگير کنند؟

بيايد روزدتر کاري بکنيم.دوشنبه را به پيشنهاد حسين درخشان همه <<امروز>> شويم و سعي کنيم اين خبرگزاري ها را پر‌رنگ کنيم.اعتراض‌ها را بيشتر کنيم.نمي‌دانم٬فقط حس مي‌کنم دارد دير مي‌شود.

9/17/2004 01:59:00 AM 0 Comments ;

September 14, 2004
snatch
بد نیست، یک بار دیدنش قابل تحمل است، لااقل از فیلم‌های آمریکایی بهتر است.
مزیت: با وجود تخمی بودن داستان و کل قضیه، از آنجا که باید مدام دنبال بدوی تا بفهمی چه شد، فرصت حرص‌خوردن از فیلم را نمی‌یابی: آدم وقتی هیچ حسی نگیرد، حس بدی هم نمی‌گیرد.

9/14/2004 03:13:00 PM 0 Comments ;

تفاوت رفـسنـجانـي:
شما ارکات را دیدید. چه کردید؟
اگر رفـسنـجانـي ارکات را می‌دید چه می‌کرد؟

9/14/2004 02:38:00 AM 0 Comments ;

Kill Bill, Vol. 1 :: Bang Bang (My Baby Shot Me Down) by Nancy Sinatra
Listen Now!
I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down
Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?
Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down
Music played and people sang
Just for me the church bells rang
Now he's gone. I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down

- - - - - - - -
Green Hornet Theme::Listen Now

Film Music :: Kill Bill, Vol. 1 2003 :: Listen this album


[DanceAge]



9/14/2004 02:21:00 AM 0 Comments ;

September 13, 2004
بستني مي‌خورم.
انتخاب واحد کردم.
اهنگ گوش مي‌دم.
کرج رفتم.
تو کرج تا بعد از ظهر با رضا و ميعاد بودم.
ثبت نام مالي هنوز نکردم.
در فکر عوض کردن گوشي‌ام هستم.
مرد خانواده و داگويل رو ديدم.
اولي بد بود.دومي خوب بود.
عشق فيلم و شب‌هاي روشن رو ديدم.
عشق‌فيلم غرغر زيادي بود.
شب‌هاي روشن براي بار سوم لذت بخش تر از با دوم ديدن بود.
همکار مجله اي فقط تا اين حد براشون مهم بود که بگن:
پاهاي سياست دراز شده!
خلاصه٬
بگي٬نگي زندگي مي‌کنيم.

9/13/2004 01:01:00 AM 0 Comments ;

September 11, 2004
خاصیت فیلم

دیشب روی تراس شوکا ایستاده، از بی‌حرفی صحبت فیلمها بود. یکی از دوستان (دختر) ایراد گرفت که ما چرا فقط از فیلم حرف می‌زنیم. آمدم پاسخا فحش بدهم، دوست دیگر به مشکلات سخنان پایین‌تنه‌یی در حضور دوست اولی اشاره کرد. خواستم جوابش را بدهم که سکس تنها کاری در عالم است که خودش بهتر است تا حرفش، و سکوت پسندیده، دیدم به مشکلی با سؤال بر خواهیم خورد، و بدتر، جواب سؤال دیگری هم داده می‌شود که قرار نبود جوابی بگیرد. خلاصه عقده جواب‌ها بود که ماند... ولی خودمانیم، بی بو و خاصیت‌تر و کم‌دردسرتر از حرف سینما چه حرفی می‌شناسید؟

9/11/2004 06:22:00 AM 0 Comments ;

عجب تفریح بزرگی بود آخر هفته‌هایی که با تلویزیون می‌گذراندیم. پنجشنبه شب، زندگی با مسابقه هفته شروع می‌شد. بعد، هنر هفتم بود. می‌خوابیدی، صبح، صبح جمعه با شما بود. کم‌کم به نمازجمعه می‌رسید. بعد از نماز، اخبار بود و تحلیل نمی‌دانم چه‌ی یک‌ربعه‌یی که جمعه‌ها پس از اخبار نشان می‌داد. بعد، برنامه کودک، کم‌اهمیت‌ترین قسمت پروژه بود، ولی به هر رو کسی نمی‌توانست اعتراض خواب و درس و مشق و این کس و شعرها کند. بعد به فیلم سینمایی می‌رسید. بعدش هم تحلیل سیاسی بود، اسمش یادم نیست. فیلم سینمایی را هم به هر بهانه دیده، دیگر ناچار از محکومیت به درس و مشق بودم؛ کتاب پیش رویت باز، چه کیفی می‌داد گوش را به تلویزیونی که پدرم روبرویش نشسته بود سپردن و هر از گاه نیم‌نگاهی نیز انداختن. تحلیلهایی که درباره فروپاشی شوروی می‌کرد و پیش‌بینی وقوع اتفاق مشابهی برای آمریکا هنوز یادم هست، یا مثلاً صحنه‌هایی از محاصره پارلمان مسکو در جریان کودتا و شلیک تانک‌ها به سوی ساختمان مجلس.

متأسفانه از آخرین‌های نسلی بودم که این پدیده‌ها را دیدیم. دهه شصت خیلی زودگذر بود. افسوس می‌خوری وقتی می‌بینی این روزها بسیار می‌شود همه شبکه‌های تلویزیون را بیازمایی و حتی در یکی آخوندی پیدا نشود. امروزی‌ها چطور بتوانند بهترین چیزها را از این تلویزیون ببینند و بفهمند تلویزیون چه چیز مزخرفی است؟ نمی‌دانم چه کسانی بتوانند بفهمند، ما (من، و شاید دیگر کسانی که آن‌گاه همفکرم بوده‌اند) که همه تبلیغات رسمی خوب و بد و هنجار و ناهنجار را پذیرفته بودیم، در برابر این تبلیغات رسمی، تارکوفسکی که همان تبلیغات رسمی ارائه‌اش می‌کرد بهترین آلترناتیوی بود که برای گریز از این تبلیغات رسمی پذیرفته‌شده می‌پذیرفتیمش.

قصدم غر نبود، هرچند با افزوده شدن جمله آخر، غری هم باقی نماند. وقتی می‌نویسی، همه نوشته در ذهنت است. خواندن فایده ندارد، هیچگاه هنگام خواندن، همه متن یکجا و یکباره در ذهن نمی‌آید، فکر کردن که هیچ. بعد، ناگهان می‌فهمی چه چیز جالبی کشف شد، بنویسمش، می‌آیی بالا، نگاه می‌کنی کجا باید بگنجد. و سپس معترضه آغاز بند، خود بند جدیدی می‌سازد.

یکی از فیلم‌های سینمایی روز جمعه را نصفه دیده بودم. شاید هم کامل دیده بودم و درست یادم نمانده. به هر رو نمی‌دانم چرا تصویر ذهنی‌ام از آن فیلم با فیلم دیگری، که اتفاقاً ایرانی هم بود، در هم آمیخته. این هم از عجایب روزگار است. فیلمی که گفتم، آن چیزش که نگذاشته از یادم برود، خارق‌العاده‌گی حرکت دادن کشتی بر خشکی و بالا کشیدنش از تپه است. مردی برای دستیابی به ثروت هنگفت حاصل از کائوچو گروهی از بومیان وحشی و تمدن‌ناپذیر آمازون را به کار می‌گیرد، تا با یاری موتور بخار خود کشتی، آن را از تپه‌یی که میان دو رودخانه فاصله انداخته بالا برده، به رودخانه مجاور برسانند. صحنه له شدن یکی از سرخ‌پوستان زیر کشتی هنوز از بار اول دیدن فیلم به یادم هست، و همچنین ترک خوردن تخته‌های سطح عرشه. خوشی مقتدرانه فیتزکارالدو به هنگام بازگشت، نشسته بر صندلی راحتی‌اش با آن قیافه خاصی که کینسکی دارد و سیگار برگ در دهان هم که فراموش ناشدنی است.

طبیعی است فیلم را دوباره دیده‌ام. همین چند روز پیش. آنوقت که همان تارکوفسکی که هر هفته فیلمهایش را با تحلیل می‌دیدیم را نمی‌فهمیدم کیست چه رسد دیگران، ولی کارگردان فیتزکارالدو را، چندی پیش بود، به طور اتفاقی، که اتفاقش را از یاد برده‌ام، فهمیدم هرتزوگ است. این، اولین فیلمی بود که از هرتزوگ دیدم، و دومینی بود که فهمیدم بدون دانستن آنکه از اوست، از او دیده‌ام.

اولین آنها، به همین اواخر باز می‌گردد. هنر هفتم تک بود. البته احتمالاً به خاطر سن من، که حتی سانسور هم نمی‌فهمیدم چیست، یا شرایط آن هنگام. ولی پس از آن، لذت‌بخش‌ترین و پرخاطره‌ترین مجموعه چنینی برایم، مجموعه‌یی بود که شبکه دو دو یا سه سال پیش چهارشنبه آخر شب‌ها نشان می‌داد: از ۱۲-۱ شروع می‌شد و با سرود جمهوری اسلامی به پایان می‌رسید. نمی‌دانم چه رمزی بود، بیشتر فیلمهای آن مجموعه را نه اسم یادم مانده نه کارگردان، بعضاً تیتراژ را نمی‌دیدم و تحلیلها را هم گوش نمی‌کردم، و مسخره اینکه بسیاری از آنها که هیچ نشانشان را ندارم، بعدتر به فکر یافتن و دوباره دیدنشان افتادم.

اسم فیلم را دیده بودم، آنجا که مورچه‌های سبز خواب می‌بینند، و البته با چنین طول و تفصیلی، فقط کلیتی به یادم مانده بود. عجیب نبود ندیدن اسم کارگردان، چه هم هرتزوگ را نمی‌شناختم، و هم آغازای فیلم با ذهنیتی پاک منفی پشت تلویزیون نشسته بودم؛ بعدها که دوستان هنگام معرفی فیلمهایش را گفتند فهمیدم این‌یکی را دیده بوده‌ام.

هیچگاه از «سرخپوست‌بازی» خوشم نمی‌آمده. عجیب نیست با پست‌مدرن‌ها خوب کنار نمی‌آیم. همیشه شیفته علم و مدرنیسم بوده‌ام، و عاشق بتن و تیرآهن و تراشه، همان حداکثر یک شبی که با روسپی عرفان و توهم و چپق سرخپوستی و زبان ژاپنی و نقش خدایان آفریقایی سر می‌کند هم خوشایندش نیست. وصف خوبی از آب در نیامد، بنویسیم همان «روسپی سرخپوست‌بازی» بهتر خواهد بود، شما اینطور بخوانید. بیایند صد ساعت منبر بروند که ماها چقدر بدیم و آنها چقدر انسانند و در غار چه خوش می‌گذشته... که جنگلها را بدهید دست بومی‌ها و نیاوریدشان شهر و بگذارید زندگیشان را عصر حجری ادامه دهند. انگار اگر راهشان دهند به شهر و خانه نه، زاغه‌یی در اختیارشان بگذارند، کسی خواهد ماند که جنگل را ترجیح بدهد. نه عزیزم، به لطف همان تلویزیون دوست‌داشتنی دهه شصتی‌مان منبر آخوندها را زیاد دیده‌ام، این بازی‌هایتان بچه‌هایی را شاید گول بزند که بهتر از هری پاتر ندیده باشند، منبر رفتن هم هنر و مهارتی می‌خواهد.

و با همین دید نسبت به سرخپوست‌بازی و سابقه فیلمهای چنانی بود، که با انتظار مزخرف محض، فقط به خاطر عادت و شاید از بیکاری پشت تلویزیون نشسته بودم. منطقه‌یی معدنی بود، شرکت معدن می‌خواست مشغول کار شود، ولی سرخپوستان معتقد بودند آنجا جایی است که مورچه‌های سبز جهان را خواب می‌بینند، و اگر خوابشان با انفجارها آشفته شود، دنیا را آشوب فرا خواهد گرفت. نمی‌دانستم دقیقاً چه بود که دیدم را نسبت به فیلم، با آن پایانش، مثبت کرد، ولی به هررو راضی تلویزیون را خاموش کردم.

اینکه آنچیز چه بوده، شاید اکنون کمی بدانم، و البته اگر چنین باشد هم نمی‌توانم درست دانسته‌ام را بیان کنم. نوع نگاه، همان نوع نگاه واگنر یا شوپنهاور به اِداها یا افسانه‌های هندی است. هرتزوگ فقط نگاه می‌کند، نه دلسوز است، نه مرید، و نه کسی که ادای دنبال غار بودن در آورد.

از زبان خود کارگردان بگوییم. هرتزوگ به دورافتادگان از تمدن علاقه دارد. ده دوازده دقیقه‌یی که در مجموعه «ده دقیقه پیرتر: ترومپت» در اختیارش بوده را به آخرین قبیله آمازون اختصاص داده که در تماس با تمدن قرار گرفته‌اند. اسم قطعه، «ده هزار سال پیرتر» است. ماجرا، چنانچه در آغاز قطعه گفته می‌شود، چنین است:

برزیل، منطقه آمازون. در دورترین نقطه جنگل بارانی، قبیله اسرارآمیز و بدوی اوهوایهو وائووائوس از منطقه خود در برابر پیشروی‌ها محافظت می‌کردند. در ۱۹۸۱ بالأخره با این آخرین قبیله مخفی هم تماس گرفته شد. این احتمالاً آخرین واقعه از این نوع در تاریخ باشد. دیگر هیچ جا و انسان ناشناخته‌یی روی این زمین وجود ندارد.

شاید اسم قطعه همه‌چیز را بگوید: «اعضای قبیله، هنگام تماس، متوجه نبودند که آن چند دقیقه، آنها را ده هزار سال پیرتر خواهد کرد». و همین جمله اگر جان کلام نباشد، آخرین گفته‌های راوی فیلم، تکمیلش خواهند کرد:

چه بر سر اوهوایهویی‌ها خواهد آمد؟ تاری هیچ توهمی ندارد. برادرزاده او، پائولو، نمونه نوعی نسل جدید است. او شرمسار است که نواده وحشیان است، و تنها آرزویش، این است که به شهری بزرگ برود و برزیلی خوبی باشد. او ترجیح می‌دهد پرتغالی صحبت کند.سرنوشت تاری نامشخص نیست. او می‌داند که زمان او و قبیله‌اش گذشته.

9/11/2004 06:22:00 AM 0 Comments ;

September 09, 2004
کاش يکي به خانوم پوران درخشنده بگه٬ اين پولي که شما خرج ساخت شمعي در باد کردي که به جوونا بگي اکس بده٬باهاش

کارهاي بهتري نمي‌شد کرد؟مثلا مي‌شد باهاش يک ان.جي او ي معتادين اکس(!!!) زد.مي‌شد باهاش چندبار رفت مسافرت داخل کشور

(!!) يا يه بار رفت مسافرت خارج کشور(!).مي‌شد يه ماشين خريد(!!).مي‌شد يک کانال ماهواره اي زد(!!) يا خيلي کار ها کرد!

فقط.فقط کاش خانم درخشنده باهاش فيلم نمي‌ساخت!‌ دوستان عزيز دسته گل اقاي افخمي هم اکران شد.از الان مي‌دونم و مطمئنم چه

کساني از گاوخوني خوششون مي‌اد.من که به جاي ديدن دوباره ي گاوخوني ترجيح مي‌دم برم اين فيلم سيزده گربه... رو ببينم!!!!

خانم درخشنده اين پيغام رو براي اقايان افخمي و کيميايي کپي پيست کنيد!

9/09/2004 03:16:00 AM 0 Comments ;

الان يه خبر شنيدم از يکي! که زياد جالب نيست.يعني اصلا جالب نيست.در مورد يک بازيگر تئاتر و تلويزيون.اميدوارم اشتباه باشه.امشب از اون شب هاي گهِ! اونور که هي راه به راه مي‌گن اينو گرفتن و اونو گرفتن الان هم که اين بازي‌گر ولي اگه درست باشه هنرمندها هم اگاه باشن که امنيتي نخواهند داشت! مرتـضـوي و دوستان حسابي قاط زدن!

9/09/2004 03:07:00 AM 0 Comments ;

امروز رفتيم جلسه ي پرسش و پاسخ تئاتر سه نمايش کمدي.البته خوب اجراي اخرش بود(انگار فردا هم خواهد بود!) و بليط هم که نصف قيمت و دوست خوبمون فرحناز سرابي هم که توش بازي مي‌کرد و همه ي اين ها دلايلي شد که ما رو امروز به سالن قشقايي کشوند براي ديدن اين سه نمايش کوتاه.سه نمايشي که بيتشر حالت يه کلاس درس رو داشت وقتي که اقاي زهري روي سن مي اومدن و شروع به توضيح در مورد هر نمايش مي‌کردن.ولي ايده هاي جالبي داشت٬اولي دو شخصيت بودن که به جز اين که خودشون با هم حرف مي‌زدن دو شخصيت ديگه هم نقش افکار اونها رو داشتن که اونها هم با هم صحبت مي‌کردن.دومي يک نمايش ضد تئاتر بود و در اصل ضد تماشاچي بود.قبلش هم زهري گفت اين نمايش مي‌خواد نشون بده تماشاچي ادم نيست و نمايش نويس کاري مي‌کنه که تا اخر نمايش تماشاچي هيچي از ماجرا نفهمه و همونطوري نمايش تموم بشه (يه جوري ريدن به تماشاچي و اين ها اين کار تازگي ها در خيلي جاها رسم شده البته مثلا در سينما!!).اخري که از همه کميک تر بود راجع به دوره اي از تاريخ اروپا بود که مردم ثروتمند لغات رو در جاي خود استفاده نمي کردن و اشتباهن به کار مي‌بردن.در جلسه ي گفتگو هم زهري خيلي شاکي بود از همه و گفت تازه به ايران اومده و اين‌جا ديگه جوونا به عنوان استاد قبولش ندارن و از اين حرفا که دکتر خاکي هم گفت اين تئاتر هيچ کارگرداني درخشاني نداشت و الان در ايران تئاتر هاي ديگري توسط همين جوونا اجرا مي‌شه که قابليت نمونه برداري و مرجعيت بيشتري از اين نوع تئاتر ها داره.چند خبر:۱) در اداره ي تئاتر نمايش تاج‌محل به کارگرداني امير دژاکام اجرا ميشه. ساعت اجرا :۷:۳۰ ميتونين بليطشو از گيشه ي تئاتر شهر رزرو کنين.
۲)تئاتري به کارگرداني محمد حاتمي هم در خانه هنرمندان اجرا مي‌شه اسم نمايش علي کوچيکه هست.لازم به توضيح نيست که نمايشنامه بر اساس شعر فروغ فرخزاد ساخته شده. ساعت اجرا هم به گمنوم يا هفته يا نُه!! شرمنده!
۳)يکي از خيلي ها در سالن نو در حال اجراست.حتما ببينيد داستان و کراگرداني خوبي داره.داستان يک دختر نويسنده است که به جرم کلمات در يک ساعت بزرگ وسط ميدون بزرگ شهر زنداني مي‌شه و ...!! ساعت اجرا : ۶
۴) به اميد خدا همه‌ي تئاتر هاي تئاتر شهر دو هزار تومن شدن که البته همچنان براي خبرنگاران نصف قيمته!
۵) اين خانه هنرمندان همون باغ هنرمندان خودمونه؟! ايرانشهر...؟؟! ۶) چند روز پيش اجراي اخر هتل ايران بود وقتي وارد سالن شديم همه جا کاغذ چسبونده بودن و مرگ دلکش را تسليت گفته بودن.ايده ‌ي جالبي بود .به يک ساعت خنده و حرکات موزون ديدنش مي‌ارزيد.
پ.ن : نمي‌دونم اين طبيعيه که خيلي از دوستاي حرفه‌اي مون به همين راحتي دارن دستگير مي‌شن و ما با خيال راحت مي‌نويسيم يا نه؟؟!.البته اصلا پيشنهاد جمع اوري امضا نمي‌کنم به قول داور نبوي هنوز جاي قبليش درد مي‌کنه!!!.ولي پاي هر جور کمکي هستم!

9/09/2004 01:58:00 AM 0 Comments ;

September 08, 2004
فاميلي داريم که فاميل‌هاي ديگر به هر جايي از دنيا سفر مي‌کنند بچه هاي اين اقا را تازه در ان بخش از ديار غربت پيدا مي‌کنند.اين اقا در غربت سريعا با خانم‌هاي فرنگي احساس قربت مي‌کردن و اره ديگه! ـ‌سوالي که برام پيش اومده اينه که اول هواپيما اختراع شد يا کاندوم؟

9/08/2004 01:12:00 AM 0 Comments ;

September 07, 2004
تو را
نه
بتی را دوست می دارم

که خویش ساخته ام

ماندن ات را اصرار داری اگر

رهایم کن !
قول می دهم عاشقت بمانم .

چقدر صدایت خوب است

آنگاه که خموشی

و چقدر دوستت دارم

به شرط آنکه نباشی .


کاش بدانی
سیگار و رُل روشنفکری

احمقانه ترین انتخاب دنیاست

برای دست های تو !

قرار را نیامدنت خوشتر

بگذار در انتظار بُتم

لحظه ها را بتپم .
آمدنت هرگز مباد !

که حضورت طعم دهانم را گَس می کند .

حضورت فراسوی میز

گندابه رویاهاست .

فنجان خالی ات را دوست می دارم زن !

رهایم کن !

قول می دهم عاشقت بمانم

که لجنزار

محصولِ معشوقه های ماندگار است .

شاهکار بينش‌پژوه

9/07/2004 11:28:00 PM 0 Comments ;

September 06, 2004
دیگر مسئله فیزیک نیست: همین که قوری چای را خالی یافتی، آخرین فنجان را پنج دقیقه پیش هم نوشیده باشی خمیازه‌ات می‌گیرد.

9/06/2004 11:15:00 AM 0 Comments ;

September 05, 2004
September 04, 2004
اول

نبايد به رضا همنوايي شبانه ارکستر چوبها رو ميدادم.حالش بد شده.شايد براي اونايي که کتابو خوندن قابل درک نباشه ولي من کامل
درک ميکنم مغز مريض من و اون فقط کتابو نميخونه دونه دونه شخصيت ها رو بررسي ميکنه و تا اخر زندگيشون ميره.حالا البته من هم بهش پيوستم.منم دوباره بهم ريختم و اندفعه از نظر فيزيکي هم کاملا قاطيم! قلبم خيلي درد ميکنه و فشارم هم شديدا بالاست.زندگي
بهتر از اين نميشه! ميشه؟!

دوم

همون تعدادي كه خوندن كافيه.چون قصد ندارم از اين بيتشر زندگيم مثل اكواريوم باشه
!نميدونم ديگه کلي مبتذل شديم!

9/04/2004 10:56:00 PM 0 Comments ;

September 02, 2004
اسمون ابيه.
اسمون زخميه.
رنگ من ابيه.
عشق من تاريکه.
.
.
.
خسته ام از دردي سخت
تشنه ام به دستي گرم.
خواننده:مهرداد پاليزبان
اهنگ:نفس عميق ( موسيقي فيلم)
گوش کنيد.

اين روز ها فقط موسيقي ايراني فاز ميده!‌ بمونه که دلم لک زده واسه فرمان و بابا حيدرش.براي مقيمش.من چرا نشد کنسرت فرمانو برم؟ پارسال اين موقع ها بود؛خانقاه صفي عليشاه.بابا حيدر.ترس.التماس.پاسداران.بوستان چندم بود؟ ساي بابا.حضرت استاد.استاد اعظم.

9/02/2004 12:41:00 AM 0 Comments ;

September 01, 2004
جون ميکنيم تو زندگي , حس ميکنيم که زنده ايم
جوونيها رو باختيمو , فکر ميکنيم برنده ايم
نشون ميديم که کوهيمو , هيچکي حريفمون نشد
کوه شدن اختياري نيست , زندگي مهربون نشد
تا يک شکسته ميبينيم , واسش چه اشکا روونه
خودمونم خوب ميدونيم , که از دل تنگمونه
هي ميشکنيم ميسوزونيم , اصلا مهم نيست واسمون
اما تا مارو ميشکنن , ميناليم از دست زمون
ظاهر کارم که شده , قهقهمون به آسمون
کلي برو بيا داريم , اما چقدر بي همزبون
گول ميزنيم خودمونو , به آبو رنگ زندگي
عاشقيرو ميخوايم ولي , براي رفع خستگي
به سادگي دل ميديم , به سادگي دل ميکنيم
واسه يه لحظه دلخوشي , به هر دري در ميزنيم
روز و شبامون ميگذره , بي خبر از دل پير شده
يادش بخير جووني رو , وقتي ميگيم که دير شده
با همه اون برد و باخت , بايد که از نو زد و ساخت
بايد با رويا آشتي کرد , بايد که عشق رو خوب شناخت
جمله دوست دارمو بايد به جاش گفت و شنيد
دارو باشيم نه داروغه , بايد به آيينه رسيد
جمله دوست دارمو بايد به جاش گفت و شنيد
دارو باشيم نه داروغه , بايد به آيينه رسيد

خواننده:رضا صادقي
البوم: مشکي
اينجا گوش کنيد

9/01/2004 12:44:00 AM 0 Comments ;

 

© All Rights Reserved | Graphic by Sam Esmaelian | Designed By Miad Bigdeli