نگاهم ميکني...
اين نگاهها باعث تولد خيلي از نوشته هام شده...
ولي...
ولي اين يکي فرق داره البته من فرق نميبينم و هنوزم بي دليل چشمانت مرا ميترساند
مرا به لرزه مي اندازد
ولي اندفعه من نامهربان شده ام...
و حرفهايم دليلي بي دليل براي اشکهاي توميشود...
خودم هم نميدانم چرا...
اما ديگر اخرين هاست
کاش ميشد با يک تکان از خواب بيدار شوم و ...
نميخواهم بگويم خوابم دروغ باشه نه...
ميخواهم با يک چشم بستن و باز کردن تو دروغ و افسانه باشي
دلم ميخواهد فراموش شوي...
پشيمان ميشوم
ميدانم.ميدانم.ميدانم
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
Back to Home page