اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات ETERNITY

       
 

                   

 
archive e-mail
   
 
September 28, 2004
چند تا فيلم ديدم٬يعني سه چهار تا از چهل و پنج شيش تا فيلمي که گرفتم! حوصله ‌ش بياد دوست دارم در مورد بعضي هاش يه چيزايي بنويسم.ولي باBlow Up - Antonioni حال کردم از Stranger Than Paradise - Jim Jarmusch و Requiem for a Dream هم خيلي خوشم اومد.
***
دوباره اين‌ها گه‌گيجه گرفتن اين نسل سومي ها رو کشيدن وسط که چرا انقلاب نمي‌کنين و اينا! بچه‌هاي خوب شما بريد به تحکيم وحدتتون برسيد که فعلن ريديد يا مثل بقيه دوستاتون از ايران فرار مغزها و اينا کنيد!‌ انقدر به ما ها گير ندين!‌ (فکر کنم اين حرف‌ها رو به نسل دوم مي زنم يا همونايي که انقلاب ۵۷ يکي دو ساله بودن!) عقده‌ ي خاص بودن انگار تو نسل شما همه‌گيره نه؟! برا شما همين هخا و کس‌خل مشنگاي تو همين مايه ها خوبن!‌
***
روابط هميشه يک جايي متوقف مي‌شه.وقتي يکي احساس خطر کنه وقتي يکي ببينه اين رابطه داره به بعضي از اصل ها زبون درازي مي‌کنه.در يک رابطه‌ي دو نفره خيلي از اصل هاي مشترک بايد به وجود بياد تا اون رابطه محکم بشه.من٬‌مي‌روم.به عقب نه؛به جلو.حداقل سعي مي‌کنم به جلو بروم يا حتي در يک خط افقي قدم بزنم اما از راه عمودي که به عقب مي‌ره نرم.من ولي يکي هستم با تمام خوبي ها و بدي ها و اخلاق ها ي مختلف اما من فقط يکي هستم نه چند تا من براي هر رابطه ام تعريف قائلم و داراي يک شخصيت هستم. ****
عصر رفتيم تئاتر راز سرزمين من(يا يه همچين چيزايي) که فقط رقص بود( حرکات موزون!‌) که خيلي لوس بود! ادم تبديل مي‌شد به سياوش٬ سياوش تبديل مي‌شد به مولانا بعد مولانا و شمس با هم تانگو مي‌رقصيدنو مولانا به رستم تبديل مي‌شد که با زن جادوگر ميجنگيد و زن جادوگر به تهمينه تبديل شد و با رستم عروسي کرد بعدش هم رستم شد سهراب و سهراب به سهراب سپهري تبديل شد و تهمينه به فروغ فرخزاد بعد سهراب و فروغ با هم تانگو رقصيدن و نيما اومد و ديگه!!‌شاملو و مشيري و بقيه بروبکس اومدن رو سن و با هم رقصيدن و همه به خوبي و خوشي رفتن. ادم به شدت ياد بارباپاپا (عوض مي‌شه!) مي‌افتاد و خلاصه تو سالن اصلي حسابي خنديديم.سنه کارگردانو بايد يه تخمين بزنم ببينم از کدوم نسله به اونا هم برينيم! ****
اين شهيار قنبري با تمام اراجيفش تو اين شوهاي کذاييش در به وجود اوردن ترکيب‌هاي جالب و احساسي خيلي موفقه:بوي تو٬عطر صد کتاببوسه‌ي جادويي تو کشف دوباره‌ي شراب حيف که ديگه اين مدل ابراز عشق‌ها منسوخ شده!!
****
امان از دست اين خاص‌هاي عام پسند!( يه ليست بلند بالايي که يواش يواش مي‌نويسمشون!)
****
دانشگاه هم شروع شد و کلاس‌هاي رياضي هم به هچنين! شانس بسيار خوب ما استادمون رفته و ما رو ادغام کردن تو کلاس يکي ديگه که متاسفانه مورد قبول ما واقع نشد.البته در همون يک ربع اول من و رضا انقدر خنديديم که کم مونده بود بيرونمون کنه.حالا قرار شد عوضش کنيم! استاد (عوض کردن!) مثل زن گرفتن مي‌مونه تا پنج تا حلاله بيشترشم شما بگير ما با خدا کنار مي‌اييم! بعدشم دوباره رو چمن‌ها ولو شديم و مترو و تهران و مسعود و سي‌دي و خونه! ****
مطالب بالا در حالت بسيار عجيبي نوشته شد.زياد خوشحال نشيد!‌
****
سفري بي‌اغاز
سفري بي‌پايان
سفري بي‌مقصد
سفري بي‌برگشت
سفري تا کابوس
سفري تا رويا

9/28/2004 02:19:00 AM ;
0; Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

Back to Home page

 

© All Rights Reserved | Graphic by Sam Esmaelian | Designed By Miad Bigdeli