اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات ETERNITY

       
 

                   

 
archive e-mail
   
 
February 29, 2004
من از همون اولکه وارد شهر وبلاگيتون شدم...همون موقع مثل يه بچه(وواقعا هم بچه بودم!) فکر کردم دنياتون خيلي قشنگه...ولي الان که ديگه عقلم به خيلي کاراتون ميرسه...ميبينم شما ها اينجا رو از دنياي سياست کثيف تر کرده ايد...دروغ ميگويم؟! در سياست براي هردروغ هزاران دلايل منطقي و غير منطقي مي اورند...ولي شما دليلتان براي دروغ گويي هايتان چيست؟ شما به کدام دليل از عشق هاي دروغين ميگوييد؟ شما ها همه زير باران ميرويد ان هم بدون چتر...شما ها همه عاشقيد...شما ها هيچکدام جواني نکرديد...هيچکدام هوس نداريد...کاش ميشد...کاش ميشد...

2/29/2004 12:41:00 AM 0 Comments ;

February 28, 2004
مرجان را زياد دوست نداشتم.ولي از اونجايي که خيلي رحت نظرم در مورد ادمها عوض ميشه نظرم هم در اين بازه ي زماني جديد در مورد مرجان عوش شده و خيلي اهنگهاشو دوست دارم.مخصوصا دو سه اهنگشو از بقيه بيتشر: گم شده و خونه و جفت سليمان
مرجان گوش کردنم مصادف شده با روزهاي مهم زندگيم...روزهايي که شايد با بقيه روزها فرقي ندارد ولي حس ميکنم که در حال تغييراتي هستم.خودم هم نميتوانم جلوي اين تغييرات را بگيرم فقط کمي ميتوانم کمکش کنم...کاش ميشد بيتشر توضيح بدم ولي بيشتر سر در نميارم!

2/28/2004 12:39:00 PM 0 Comments ;

February 27, 2004
در ستايش فضولي...يا بيا بخون و زود فلنگو ببند و برو!
براي يه دوستي داشتم تعريف ميکردم جريان وبلاگهايي رو که فقط بايد خوند و لام تا کام در موردش حرفي نزد...
و هممون هم دلايل خوبي براي اين پنهان کاري داريم(مثلا نود و نه درصد وبلاگر ها سکاف يا البالو يا توت فرنگي رو از دست نميدن!!)
اما يه دليل مهم تر فضوليه در زندگي ادمي که ميشناسيش و ميخواي از پشت صحنه ي زندگيش با خبر بشي!!شما هم از اين نوع وبلاگها ميخونيد نه؟!...

2/27/2004 01:38:00 PM 0 Comments ;

اراجــــــيــــف مــــزمـــن!
امروز خيلي کارها براي انجام دادن دارم(!!)...بگين افرين باريکلا!
و اين بعداز اين همه بي کاري انقدر ذوق زده ام کرده که اين ذوق زدگي باعث ميشه به هيچ کدومشون نرسم!(شوخي ميکنم هيچ کاري ندارم!)
ساعت دو تا چهار و ربع و دوباره چهار تا شش و ربع کلاس دارم (فيزيک و ازمايشگاه فزيک!!!) ولي فکر نکنم برم چون ساعت دو تا چهار هم بايد بريم يکي از اين NGO هاي تازه تاسيس و ببينيم ميخوان چي کار کنن اين اقايون و خانوما ولي اينم فکر نکنم برم چون خيلي وقته تو يه جمع <<غريب>> نبودم و براي همين برام سخته...عادت دارم که بشينم تو يه جمع اشنا و غريبه ها رو مسخره کنيم(من چه سبزم واقعا!) و ميترسم اگه تو يه جمع غريبه باشم خدا بخواد انتقام بگيره و بقيه منو مسخره کنن!! واااا ميخاون منو مسخره کنن؟ بي شعورااااا خجالتي چيزي نميکشن؟!(اقا شوخي کردم ها!!)
بعدش با بابام هم کارهاي اساسي دارم...اساسي ترينش اين که ماهيانمو بده(من نهم ماهيانه ميگيرم! و موفق باشم!) و اينکه بايد برم يه حالي هم به رنوي فکستني مامانم بدم...ديگه...اهان دارم مخشو اساسي ميزنم که برم شرکتش و ماهي يه چيزي ازش بگيرم... ولي فکرنکنم موفق بشم(هوووم!!!) در ضمن با کمي بهتر کردن اخلاقم(اعم از اينکه صبح اول وقت روز تولدش زنگ زدم به گوشيشو تولدشو تبريک گفتم بيچاره جا خورده بود که من چرا يه دفه ادم شدم تاره شبشم که اومد روي کيکش سه تا فشفشه گزاشتم و البته براش کادو نگرفتم!!) تونستم راضيش کنم که ماشين به درد نخورش دست من باشه!...فقط ديشب ميگفت که از کي دوباره براي پاسکال و دلفي وقت ميزاري که من گفتم بعد از عاشورا اينا که امام حسين ناراحت نشن...بعد با لبخندي موزيانه فرمودندکه امام حسين از ويسکي خوردناي شما ناراحت نميشن...که منم با پررويي تمام گفتم چررااا ولي به امام حسين گفتم که تا محرم شروع شد ديدم شيشه ي ويسکي داره تموم ميشه و بابام شيطون شده و منم مجبور شدم بخورم!!
الان خاله ي مامانم يه کارره اومده خونه ي ما و بي هوار تلفنو برداشت که زنگ بزنه منم داشتم يه اهنگي از ارا(ERA) رو دانلود ميکردم و ديسکانکت شدم...و الان علاقه اي مفرط به پيچوندن خونه دارم و دلايلي زياد هم واسه اين کار دارم اما چون مسائل به مسائل تحتاني و اينا بر ميگرده بهتر ميبينم که رو تخت دراز بکشم و مجله ي هفت رو بخونم که طفلکي خيلي وقته افتاده رو ميزم و خاک ميخوره(يه دفه دلم واسش کباب شد!)
در ضمن حموم هم بايد برم و ريشمو بايد بزنم و با اين همه اوصاف فکر نکنم به هيچ کاريم برسم...
ولي هوس دانشگاه هم کردم...جالبيش اينه که ترم پيش که کلاسامون با هم نبود بيشتر ميرفتيم سر کلاسا ولي اين ترم که ما سه تا (من و رامين ومحمد) کلاسامون عين هم برداشتيم سه نفريمونو راضي ميکنيم که هيچ کدوم نريم و اخرش هم نميريم!!
واين کار خوبي نيست!
امروز يکي زنگ زد و گفت نمايش خصوصي مارمولک هست(فکر کنم يا گفت امشب يا گفت دوازدهم ولي الان که فکر ميکنم ميبينم حتما يارو خيلي بعد تر رو گفته و من حواسم نبوده چون تو محرم که فيلم کمدي نمايش نميدن!!)
ديگه پاشم برم به کارام برسم!
خسته نبايد موفق باشيد!
پي نوشت:!اين خاله ي مامانم داره گلگي ميکنه از مامانم وخالم و داره ميره تو مخم! تازه ساعت يکه من هنوز خونمونم!
پي نوشت۲:ديروز بنا به دلايلي و يا بدون هيچ دليلي نتونستم اين رو پست کنم فقط بگم از اون کارهايي رو که گفتم فقط دو تا شونو انجام دادم...اونايي که راجع به بابام بود!!

2/27/2004 01:28:00 PM 0 Comments ;

بازداشت فضلی نژاد و افشای آنچه فاش بود
از وبلاگ سينا مطلبي:روزنگار
پيش از اين، در یادداشتی با عنوان شراره های آفتاب بدون اشاره به نام فضلی نژاد و همکارش سعيد مستغاثی، درباره خبرچين دادگستری نوشتم
که در پوشش روزنامه نگار منتقد و حتی اپوزيسيون، از دادستانی و بازجوها حقوق می گيرد و برای آنها کار می کند. همان زمان برخی از خوانندگان، در نظراتی که پايين اين مطلب و يادداشت های بعدی نوشتند، به نام فضلی نژاد و مستغاثی اشاره کردند. مستغاثی از روی خشم يادداشتی با نام مستعار نوشت و سعی کرد با ايجاد شبهه من را متهم کند. اما همان شب، فضلی نژاد پیغامی برایم فرستاد و نوشت که
«بی تعارف هرچه که بگویی حق داری، و هرچه از این تندتر بنويسی و نام هم ببری حق من است. اما بدان که من خود قربانی بازی آقايان شدم، اين را چرا نمی بينی؟! من که ذاتم اینگونه نبود و نيست، من که عاشق آنها نيستم و نبودم. مادر تنهايم با برادر کوچکم را چه کنم؟ زندگی ام را چه کنم؟ نه راه پس دارم نه راه پيش، چه کنم واقعا؟ هيچکدام از گفته هايت غلط نيست. اما من، باور کن راهی برای خلاص شدن از این معرکه ندارم. يادت باشد که من مجبورم، 150 ميليون وثيقه، مادري تنها و بيمار٬ برادري خردسال و روحي خسته٬ حالا تو بزن ... تبر بزن»

ادامهء مطلب ...

2/27/2004 01:28:00 AM 0 Comments ;

February 25, 2004
صدايي در گوشت ميپيچد...صدا را ميشناسي ولي...ولي انقدر واضح نيست که تشخيص دهي مال کيست...و اين عجز و ناتواني ازارت ميدهد و اذيتت ميکند...
فکر ميکني...فکر ميکني ولي فايده اي ندارد.قابل تشخيص نيست.اما مطمئني صدا را دوست داري شايد هم عاشق صدايي چشمهايت را ميبندي و به صندلي تکيه ميدي و بدون اينکه بدوني صدا مال کيست فقط به ان گوش ميدهي و لذت ميبري...و ميگذاري با تو و دلت هر کاري که ميخواهد انجام دهد...به خود ميگويي چرا تا کنون به زندگي با اين حس نيديشيدي؟! چرا هميشه ميخواستي همه چيز را و همه کس را تشخيص دهي...تا تو او را ميشناختي او نيز محو ميشد...صدا نزديک تر ميشود...انقدر نزديک که مطمئني الان صاحب صدا مقابلت ايستاده...نزديکت ميشود و در اغوشت ميگيرد ونوازشت ميکند و اشکهايت را که از زير چشمهاي بسته ات سرازير شده با انگشت سردش پاک ميکند...
و حس ميکني جلويت نشسته و به تو خيره شده است ولي ميترسي چشمهايت را باز کني و صاحب صدا را ببيني...ميترسي و تصميم ميگيري از وجود او لذت ببري حتي با چشمان کاملا بسته...صدا دور ميشود و ميفهمي او رفته با خيال راحت چشمانت را باز ميکني و در مقابل پنجره مي ايستي...چشمانت را ميبندي و براي او و شايد هم براي صدايش دست تکان ميدهي...

2/25/2004 12:16:00 AM 0 Comments ;

February 24, 2004
صبح با محمد رفتیم دانشگاه...با ماشین باباش...تا کرج نوحه گوش دادیم(کویتی پور!) من حالم از اين مرتيکخ کويتي پور بهم مبخوره...ولي دوس دارم اين اهنگه چي چيه؟ چنگ دل اهنگ دلکش ميزند مخصوصا ريميکس تکنوشو چون ميبينم چه جوري ميشه با يه ريميکس ريد به کله ي يارو و عقايدش!
***
پنجره ي اتاق بازه و من دارم يخ ميزنم و حال ميکنم...توي اين ليوان جديد سورمه ايه که روش يه پينه دوز داره واسه خودم نسکافه درست کردم ولي داغ داغ نيست و حال نميده...
***
تازگي ها از اين که خيلي درام رنگ عوض ميکنم اعصابمو بهم ريخته...رنگ عوض نميکنما...شايد دارم پوست عوض ميکنم...کي بود ميگفت من مل يه مار خوش خط و خال اول همرو به طرف خودم ميکشم بعد يه دفه ميرينم بهشون! الان اگه در دسترس بود يه بلايي سرش ميوردم!!
***
من سياست بلد نيستم...من عميق فکر کردن بلد نيستم...ميشه منم مثل بقيه بي خيال خيلي چيزا بشم و فقط کسخل بازي درارم؟!
منو عوض کن...!!!
***
هوس کردم يه غلطي بکنم...ولي هنوز به اين نتيجه نرسيدم که چه غلطي!!
***
ميدوني ياد کي افتادم؟! ياده اون دختره که يه دفه پاشد از ايران رفتشو به دفه رابطه قطع شد...ياد اوني که به همه يه جور ديگه گفتمش...اوني که...يادش کردم ولي دلم براش تنگ نشده!...ولي خيلي هوس کردم الان اون روزايي باشه که BIP BIP BIP... بسته تا اينجاشم زياديه!
***
الان داشتم به کي ميگفتم...اهان به اميد ميلاني!...ميگفتم هوس کردم پاچه ي يه نفرو بگيرمو بعدش يه دفه...چرا اتاق من انقدر داره سرد ميشه؟!
***
دلم ميخواست تو کامنت يه وبلاگي در جواب يه حرفش بنويسم: غلط ميکني! گه ميخوري!!...ولي اتاقم داره خيلي خيلي سرد ميشه!!
***
اوهي (گوساله!) زودتر اين ماشينتو درست کن...يکمي سرت خلوت بشه...دلم تنگ شد واست سر اين ماجرا!!!
***
امروز تو دانشگاه ريدم به مرجان(کاريکاتور!) ولي دلم نمياد به نازي(سرنده!) برينم چون خيلي باهام خوب حرف ميزنه طفلک...اومد و بهم سلام کرد و حال و احوال...منم جوابشو دادم ولي با مرجانه سلامعليک نکردم و وقتي سوال کرد در مورد کلاسا يه جورايي قهوه ايش کردم!!محمد کره خر هم که تا نازي رو ديد روشو کرد اونور و تحويلشون نگرفت!!! البته بخشي تا قسمتي حق داره!!
...تنها کار مفيد دانشگاه شايد همين بود!
***
اهان نه يه کار ديگه ها کرديم انگار...رفتيم بيش خانوم سگه که فقط با من خوبه و يکمي بستني ليسيديم(!!!؟!؟) تا کارمونو را بندازه که نتونست! بعدشم کلاسها را پيچونديم و اومديم تهران...اين پيچ خوردن کلاسها کار خيلي سختي نيست ولي انرژي ميبره!!
به قول خودم! انگار من <تدي بر> ه اين خانوم سگه هم شدم...(تدي بر =خرسهاي عروسکي پشمالو و نرم!!!!!)

2/24/2004 01:33:00 PM 0 Comments ;

دلم برات تنگ شده...
دلم برات خيلي تنگ شده...
اين روزها به اين فکر ميکنم اگه تو بري و ...
اين روزها حالم گرفتست و همه ميدونن...نميدونم اين روزها کي تموم ميشه...
به صدات عادت کردم...
اگه يه روز بگم از اين حکايت...که به تو کردم عادت...
اين روزها فکر ميکنم همه تو يه دنياي ديگه سير ميکنن و من يه جاي ديگه...هر چي بيشتر با بعضي ها حرف ميزنم ميبنم اصلاتو دنياي من نيستن...
ولي...
ولي دلم برات خيلــــــي تــنــگــيده...

2/24/2004 01:00:00 PM 0 Comments ;

فيلم <<ملاقات با طوطي>> رو بعد از چهار تا فيلم(در يک روز!) تو جشنواره فجر سينما استقلال ديدم...حسابي خنديديم.فيلم بيشتر به يه ويديو کليپ خوش ساخت شباهت داره تا فيلم...ولي اگه عيد اکران بشه با يه گروهي دوست دارم برم فيلمو ببينمو حسابي بخنديم و مسخره بازي دراريم...!!!

2/24/2004 01:43:00 AM 0 Comments ;

الان مست هستم و همتونو دوست دارم ولي تا ساعتي پيش که نامست بودم ميخواستم بنويسم علاقه مندم که هموتونو خفه کنم!
من مستمو فردا ساعت هفت محمد مياد دنبالم بريم دانشگاه و من حتما بيدار ميشم و من حتما فردا دوباره اون مسخره بازي هاي سر ثبت ناممو در نميارم(روز ثبت نام هم من خفن مست بودم و کلي دلقک شده بودم)!!

2/24/2004 01:20:00 AM 0 Comments ;

February 23, 2004
حوصله ندارم.
ماه محرم با يه ليوان دو در شده ي ويسکي تقريبا خوب از بابا شروع کردم...مشکل اينجاست که چرا اصلا بايد بدونم کي محرم شروع ميشه...ولي چون نزديکي هاي خونمون(پشت اتاقم) يه تکيه ميزنن و تا نصف شب ناله ميکنن ميره تو اعصابم ميدونم محرم کيه!!
پارسال محرم يادم افتاده که از اين خيابون الکي ميرفتيم يه جاي ديگه...ياد بستني قيفي که بهاره برامون گرفت افتادم(به جاي شمع)...دلم گرفته...از اينکه چقدر راحت يه نفر همه ي احساس برادري رو فراموش کرد...از اينکه چقدر راحت مردم کنار ميرن...مثل مهره هاي تو شطرنج...ديگه الان اصلا ناراحت چيزي نيستم ولي يه موقع هايي ميره تو مخم...پيش خودم ميگم ادم نبايد به کسي تکيه کنه...بازم ممنون خدا که دور و ورم خيلي شلوغه...بلاخره اينم يه نوعشه...پنجشنبه يه دفه ميفهمي قرار يه چيز ديگست...نميفهمي مرجان بهنامو از کجا ميشناسه...مرجان الکي گير ميده...و باهاش تقريبا دعوام ميشه...
***
صبح با تلفن رامين بيدار شدم و يادم افتاد با محمد ساعت هشت قرار داشتم و خوابم رفته ولي ميسکالي هم ازش نداشتم...دلم يه دفه شور زد...همونطور که با رامين حرف ميزدم بهش زنگ زدم و به سختي گرفتمش و صداش عصبي بود و گفت تصادف کرده...ديشبش هم پنل ظبطشو بانداشو دم بوستان(پونک) دزديده بودن...نميدونم اخه احمق بوستان رفته بودي چيکار!!...ماشينش انگار له شده و همونطوري ميخواد ردش کنه بره...
***
قبض موبايل اومده شصت و چهار هزار تومن...نميدونم چه گهي بخورم!!
***
دو هفتست دانشگاه شروع شده و من هنوز سر هيچ کلاسي نرفتم...حال دانشگارو ابدا ندارم و ولي فردا هم حذف و اضافست...
***
رامين هم هر روز هي دادگاه و اينا ميره واسه ماشنيش(ماشين اونم له شده!) و فردا باهامون نمياد دانشگاه...حالم گرفتست چون ميترسم کلاسايي که ما بر ميداريم به اون نرسه و با هم نيفتيم...
***
خاله مينا هم رفت...امير هم رفت...ليلا هم رفت...تو اين ماه دقيقا نه بار رفتم فرودگاه...ديگه حوصله ندارم کسي بياد که موقع رفتنش ناراحت بشم...
***
نميدونم هنوز هم دوبي عيدم سر جاشه يا نه...ولي اصلا حوصله ي مسافرت اونطوري روندارم...الان که فکر ميکنم ميبنم فقط چون به اتابک قول دادم برم پيشش شايد برم...ولي اين همه خرج بي خودي رو دست باباهه بمونه و يه منت کلفت هم رو سر من در حالي که من اصلا حال مسافرت ندارم...
***
مريم ميگفت برنامتو جور کن تاسوعا عاشورا بريم هرمزان ميگن خيلي خوبه! ولي حوصله ي اين کسکلک باز يها هم ندارم...
***
اقا من هوس کردم اکس بزنم تو همين هفته و عقلا چند ساعتي رو قرص باشم و يکمي حال کنم ولي رامين مخالف سر سخت اين کاره...ميگه خطرناکه و اين حرفا...البته اگه سيگاري هم جور بشه بد نيست!!!(چه سامي گهي شدم!)
***
به قول اون اس.ام.اسه: ريدم به اين زندگي!!

2/23/2004 11:42:00 PM 0 Comments ;

February 22, 2004
چاي وقليون بعد ازاون همه کار خير(!!)‌ توي خيريه(!) ميچسبه...
و يه حس عجيبي که خوب بود...خوب بود!!
و يه خبر بد که خالمو گرفت اخه بچه مواظب باش عزيز من...نميدوني دو ساعت چقدر دلشوره داشتم...ميشه يکمي<<بيشتر>> مواظب خودت باشي؟

2/22/2004 03:52:00 PM 0 Comments ;

حدود يه ربع همه مسئله رو تغيير دادم!
همه رووادار کردم حرف منو قبول کنن...همه چيزو به نفع تو تموم کردم...گفتم شايد اين اخرين لطفم بهت باشه!
و از اين که انقدر قدرت دارم که تونستم در عرض يه ربع صورت مسئله رو کامل تغيير بدم راضيم!

2/22/2004 03:44:00 PM 0 Comments ;

وقتي ديدي که سوختي رفتي و ما رو فروختي!!

2/22/2004 03:40:00 PM 0 Comments ;

February 19, 2004
ديشب ساعت دوازده مسيج گرفتم که شرق توقيف شده...
تا يک و دوتو اينترنت هر چي بوديم خبر جديدي نشد...
حالا ياس نو هم توقيف شده...
به خاطر چاپ نامه نمايندگان به رهبري!!!
متن کامل نامه نمايندگان مجلس به رهبري را حتما بخوانيد!!

2/19/2004 11:47:00 AM 0 Comments ;

ـ ميدوني چيه؟
ـ نه! بگو...
ـ ديگه وبلاگ نويسي هم داره از مد ميفته.بايد به فکر يه تفريح جديد باشم!
ـ مثلا؟
ـ هوووم مثلا...چميدونم داستان کوتاه نويسي و چاپ کردنش يا شعر سپيد نويسي و چاپ کردنش يا...يا...حتي روزنامه...مجله يا چميدونم هر چي ديگه!!!
ـ اهان خوب موفق باشي!
ـ نه جدي ميگم يه روزهايي بود که احساسي مينوشتم پر از کامنت ميشدم...ولي الان اين وبلاگهاي سکسي بشتر طرفدار داره...ااااا چرا تا الان يادم نبوده يه وبلاگ سکسي ميزنم!!!
ـ اهان...اره اين لان بيشتر مده...بهتره...الان همه افتادن تو کاراي سکسي ايشالا موفق باشي...
ـ‌خوب پس من وبلاگمو ميبندم...خداحافظ!!
ـ باشه ببند خداحافظ!!

2/19/2004 11:46:00 AM 0 Comments ;

اره چه لوند و دلبرانه شده!
خوشگل...خوشگل!!
اون زيپت مستهلک نشه!
نه بالفعل که مستهلک نيست بالقوه ممکنه!
عمرا اگه لنگمو پيدا کني!
هات چاکلت ميدوني که؟يعني شکلات داغ!
اقا عجب هيکل امريکايي داره!
تو از چرخش يک رقص اومدي!...فقط نه از خلوت شبانه بلکه از وسط اتوبان چمران!
به طرفدارام اضافه شدن؟! پريسا هم گفته با اين سامي حال نمکينم به قيافش ميخوره از اين دختر بازها باشه!
قربونتون برم!
اهان موفق باشي!
اقا مارمولک دارين؟
بله بفرمايين!
مار چي؟
مار هم داريم!
واي چه مارهاي درازي!!
چنده؟۴۵۰۰ تومن!
واي امشب چه خوشگل شدي شکل امام زمان شدي!
خوب بي شعور خودمم با هام خوب باش که از هفتادو دوتنم باشي!
خاک بر سرت اون امام حسينه!
الله الله يا بابا!سيدي منصوري يا بابا! و رقص عربي به صورت اون دختره که توي مهمونيت بود!...الله الله يا بابا!
اهان هموني که لوند و دلبرانه ميرقصيد!
تو چند واحد برداشتي؟
چهارده واحد
از اون ور يکي داد ميزنه ترم پيش همکه يازده واحد پاس کردي!
بيچاره نميدونه يازده واحد تبديل شد به هفت واحد!
خسته نباشي...موفق باشي!
قربونت برم!
هرکدومشون يه سوژه هستن!

2/19/2004 11:38:00 AM 0 Comments ;

February 16, 2004

البوم ادم فروش هم بلاخره بعد از کلي تبليغات و کل کلاي خاص دوستان(!؟) به بازار اومد
اهنگاشو تازه الان گوش دادم...بد نيست و کلا با اينکه از شادمهر خوشم نمياد ولي نميشه منکر کارهاي جديدش شد(البته کارهاي جديد توي موسيقي شلم شورباي پاپ ايران!)
بهتره يکي دو بار اهنگاشو گوش داد و بعد در موردش اظهار فضل کرد!
1. Adam Foroush
2. Ashkeh Man
3. Bahooneh
4. Dele Divooneh
5. Ghorbat
6. Omran
7. Tahdid
ايشالا کهاندفهاقا شادمهر نه اهنگ و نه ترانه از کسي کش نرفته باشه(ترانه ي خيالي نيست مال بينش پژوه بود که حتي توي البوم جديد بينش پژوه در ايران هستش!)
لينکهاي مرتبط و نه چندان مرتبط و نا مرتبط:
چند تا اهنگ از البوم هاتف اين و اين و اين:من نفهميدم اين هاتف نسبتي هم با اصف داره يا نه! من که به هيچ وجه باهاش حال نکردم شرمنده!
(لينکها از تهرانتو و تکتاز برادشت شده بود!!!)
وبلاگ شهرزاد سپانلو خانم سپانلو هم همسايه ماست...همينجا توي بلاگزپات!!

2/16/2004 04:24:00 PM 0 Comments ;

فکر ميکني نوشتن من به تو ربطي داره؟
نوشتنت نه ولي ننوشتنت اره!
نفهميدم اتفاق کي و چي روي بود!
ولي يادمه يه نور زرشکي و سبز قاطي از پنجره اتاق اومد تو...اون شب اتاق من يک طبس بود!اصلا ممکن بود اگه پامو رو زمين هم ميزاشتم از زير پام چشمه ميجوشيد...
مرد بود يا زن هم نهميدم ولي خيلي به کاترين زتا جونز و حتي کمي هم به برد پيت شباهت داشت يک پيرهن سفيد تنش بود...و يه پارچه ي سرخابي دور سرش بسته بود..دستشو دراز کزد و گفت بيا دستمو بگير...منم با ترس دستشو گرفتم...جلوي من زانو زد وگفت برگرد...برگرد...اين يک پيام از <<او>> است...
اصلا هم ربطي به اين نداره که من ضعيفم....اصلا ربطي به اين نداره که من...ما مريضم...مريضيم!
چي؟
نه جون بابا بي خيال!
ها؟ اره دفه اولم هم نيست اخرم نخواهد بود!!

2/16/2004 04:14:00 PM 0 Comments ;

February 12, 2004
امروز شايد همون روزي بود که ديوار مغلوب شد ديوار بر بي نهايت مغلوب شد و به ابديت رفت...
ديوار ميخواست جاودانگي را تجربه کنه واسه همين رفت...
رفت...
و در ابديت محو شد...
محو شد...
نقطه شد.
.
.
.
ديوار نتونست تو رو انکار کنه...پس بهتره منکر جاوداني خودش بشه...

2/12/2004 03:15:00 AM 0 Comments ;

امروز شايد همون روزي بود که ديوار مغلوب شد ديوار بر بي نهايت مغلوب شد و به ابديت رفت...
ديوار ميخواست جاودانگي را تجربه کنه واسه همين رفت...
رفت...
و در ابديت محو شد...
محو شد...
نقطه شد.
.
.
.
ديوار نتونست تو رو انکار کنه...پس بهتره منکر جاوداني خودش بشه...

2/12/2004 03:14:00 AM 0 Comments ;

گوساله(!!) تصادف کرده...بد جور هم تصادف کرده.به قول خودش شهر بازي بوده و ماشين چند بار دور خودش چرخيده.فردا دادگاهشه ايشالا هم رضايت بگيره(موقع پيچ خوردناي ماشين زده به يه موتوري و دست و پاش شيکسته!)البته تقصيره اين نبوده تقصيره يه پژو بوده که از پشت کوبونده به اين...اميدوارم فردا زود برگردي خونه و يه کم استراحت کني تا مهمونت بياد...خاک بر سرت بچه نميشه مثل ادام رانندگي کني گوساله؟! تصادف تقصير تونبود ولي کورسها و لايي کشيدنات حتما تقصير باباي من بوده!

2/12/2004 01:54:00 AM 0 Comments ;

February 11, 2004
ديشب يه ساعت با خدا سنگامو وا کندم!
بالا پشتبون با اينکه سرد بود ولي بهترين جا بود براي اينکه باهاش حرف بزنم مخصوصا اينکه ميخواستم سرش داد هم بزنم...
اول زير بار نميرفت ولي اخرها انگاردلش برام سوخته باشه يا از دستم خسته شده باشه يه <<قبوله>> زير لبي گفت منم محلش نزاشتمو بدون خدافظي اومدم پايين...
بهش فرصت دادم که خودش يکي از راهها رو برام انتخاب کنه ماشالله قدرت خوبي که در اجبار کردن مردم داره...ببينم چي ميشه!

2/11/2004 04:31:00 PM 0 Comments ;

بيست و دو بهمن...
-همين روز بود که خميني انقلاب را دزديد؟
-هه انقلاب شما خيلي وقت بود دزديده شده بود!
امسال سالگرد را جشن گرفتن!
امسال انقلاب با نورافشاني ليزري به بازار اومد!
امسال انقلاب را در روزهايي جشن ميگيرند که قرار است مجلس فرمايشي به معني دقيق کلمه به وجود بياد!
امسال تلويزيون نه تنها محمد رضا پهلوي و فرح ديبا رو نشون داد بلکه مهندس بازرگان و قطب زاده و خيلي هاي ديگه رو نشون داد.
امسال...سال اخر است؟
سال بعد پيروزي چه کسايي رو بايد جشن بگيريم؟!
انقلاب ما...نور افشاني ليزري...

2/11/2004 04:26:00 PM 0 Comments ;

از ساعت ده صبح تا ده-دوازده شب تو سينما استقلال فيلم ميخوردم اين چند وقت!
البته خيلي از فيلماي خوبش از دستم در رفت و نديدم ولي ايناروديدم:
هم نفس - گاوخوني - مهمان مامان - تارا و تب توت فرنگي - عروس افغان - الهه زيگورات(بخش مهمان!) - ملاقات با طوطي(بخش مهمان!)- سبکبال(خارجي)- سفر ناتمام-ساکنين سرزمين سکوت و چند تاي ديگه که خاطرم نيست!
گاوخوني اصلا فيلم مالي نبود و علي معلم خيلي سعي داشت که از فيلم دفاع کنه( هم تو کنفرانس مطبوعاتي فيلم و هم تو حرفاش!) ولي بهروز افخمي گفت که ميترسيده مردم زياد با فيلمش حال نکنن!
خلاصه به نحوي خود کشي کردم و از صبح که ميرفتم تو سينما حتي چرتم هم تو سالن ميزدم!!
ولي کلا بدترين جشنواره اي بود که رفتم شايد به خاطر فيلمهاش نبوده و من شرايط مناسبي نداشتم(ايشالا!)
اهان يادم رفت يه شب هم دعوت شديم سينما افريقا که سربازاي جمعه رو ببينيم که مثل بازار شام بوداز شلوغي در مورد فيلم مسعود خان هم خدا نگهشون داره واسه ايران و مردم شهيد پرورش(!!)

2/11/2004 04:10:00 PM 0 Comments ;

 

© All Rights Reserved | Graphic by Sam Esmaelian | Designed By Miad Bigdeli